تنها در

تنها و تنها
روی صندلی که از خودم تنها تر می ببینمش آرامیده ام
نشسته ام" آرام وآرام میاندیشم به زندگی بی رنگ خودم که با آه ها و آه ها لبریز شده
لبریز از اه هایی که همیشه از فکر کردن به آنها میگریختم و هنوز هم میگریزم
میگریزم از سر در گمی خودم
میگریزم از پاک نبودن نگاه کودکی به یک پروانه
میگریزم از ندیدن غنچه زرد کوچکی که زیر پای عابری سر به هوا میمیرد
میگریزم از نادیده گرفتن احساس پاک انسانها
میگریزم از پیوند هایی که نا ممکن اند
میگریزم از کودکی که با سنگی حمله میبرد به آن سگ ولگرد
ونقاشی که" تنهایی سپیدار گوشه تابلو را حس نکرد
ه |